انتظار
سـلام...ســــــلام....ســــــــــــــــــــلام
امروز من خیلی خیلی خوشحالم،دیروز یک شهریور اولین روز از ماه تولد باباهی بود،و برامون کلا روز خوبی بود.رفتیم پزشک زنان و در مورد اینکه 2ماه دیگه میخوام باردار شم صحبت کردم،بعد از کلی صحبت با خانم دکتر برام آزمایش خون نوشت نمیدونم برای چی بود ولی باید قبل از بارداری این آزمایشو داد.و امروز ینی دوم شهریور با باباهی رفتیم و آزمایش خون دادم.![]()
خیلی خوشحالم خیلی خیلی
اصلا نمیتونم بیان کنم.من هنوز مامان نشدم ولی معلومه که چه حس پاک و قشنگیه.
نی نیه نازم من منتظرتم زودی بیا تو شمکم.باباهی هم شدید هوایی شده،دلش یه دخمل یا پسمل شیطون میخواد.
واای نمیدونی باباهی به من میگفت هنوز که باردار نشدی به کسی نگو چون چشمت میزنن وقتی باردار شدی خودشون میفهمن،همون روز رفتیم خونه پدر جون(بابای بابایی)و به عمو جونات گفت که قراره ما یه نی نی بیاریم.در حدی خوشحال بود که پدر جون و عمو جونی ها فک کردن من حامله ام.![]()
نی نیه نازم ایشالا تو دو سه ماه دیگه تو شمک منی.میدونم عزیزکم که اون بالا تو بهشت جات خیلی خوبه ،ولی زود بیا پیشم ،میدونی که من دیوونتم.هنو نیومدی پیشم برات شال گردن بافتم و تموم شد از فردا هم کلاهشو شروع میکنم و میبافم.![]()
![]()



انتظار
